امام علی (ع)
مَن ظَنَّ بِكَ‌ خَیرَاً فَصَدِق ظَنَّه
کسی که به تو گمان نیکی برد، گمانش را تصدیق کن
 
 
لااقل، زبان عذرخواهی داشته باشید! بی تردید بیان صادقانه مشكلات برای مردم و قبول اشتباهات، كم كاری‌ها و دست كشیدن از بسیاری سیاست های نادرست گذشته اگرچه ممكن است، دشوار باشد اما از یاد نبریم كه اشتباه، اشتباه است و به بنابر قول مشهور:« اگر برای توجیه یك اشتباه، هزاردلیل بیاوریم، هزار و یك اشتباه، مرتكب شده‌ایم» و اگر امروز بتوان به نحوی از زیر بار مسوولیت یك اشتباه گریخت، فردا مجبور به دادن هزینه آن هستیم.
 
 
 
 
تاثیرگذاری فراکسیون خط امام(ره) در مجلس براساس تعریفی كه الان در مجلس وجود دارد، نمایندگان مجلس متناسب با مواضعی كه در زمان انتخابات گرفته و مورد حمایت احزاب و گروه‌های مختلف قرار گرفته‌اند طبقه‌بندی می‌شوند. درواقع بعد از برگزاری انتخابات جمعی از منتخبان مردم كسانی بودند كه از سوی گروه‌های اصلاح‌طلب حمایت و جمعی نیز كسانی بودند كه از سوی گروه‌های اصولگرا حمایت شدند. اگر از این منظر بخواهیم نگاه كنیم حدود 65 نفر از نمایندگان مجلس هم مواضع‌شان همسو با مواضع اصلاح‌طلب‌ها بوده و هم از سوی اصلاح‌طلبان حمایت شده‌اند تا به مجلس راه پیدا كرده‌اند.
برگی دیگر از تضییع حقوق نمایندگان مردمجمشید انصاری
خدمتگزاری معیار پیروی از امام راحلمسعود پزشکیان
درخت بی‌اعتمادی میوه عدم تعلق را بار می‌دهدسیروس سازدار
رسانه ملی فرصت اظهار نظر را برای مخالفان فراهم کندانوشیروان محسنی بندپی
 
صفحه اصلی > سرویس اجتماعی
تاریخ انتشار: ٧ شهريور ١٣٨٨، ١١:٤٨
کد خبر: ٢٩٩٤ - نسخه چاپی
نوشتاری از سوسن شریعتی؛ زولبیا بامیه را فراموش نکن

اعتماد، سوسن شریعتی: اصلاً معلوم نیست باید گریست یا خندید؟ اگر راست باشد که تاریخ دو جور تکرار می شود؛ تراژیک یا به شکل کمدی هر دو کار مجاز است. اما وقتی این دو موقعیت درهم می آمیزد شق سومی پیش می‌آید که مارکس حدسش را نمی زد و نامش می شود شق ملال آور تکرار تاریخ. وقتی خنده و گریه درهم می آمیزد، وقتی که هم اشک امانت نمی دهد و هم خنده نفست را بریده. تا به حال ندیده‌یی کسی را که از فرط گریستن می زند زیر خنده، آنقدر می خندد که فقط با یک سیلی می توان او را به حالت عادی برگرداند. وقتی شاهد اشکال دو گانه تاریخی بوده یی، دیگر با شکل ملال آور آن نمی دانی چه کنی الا همین واکنش؛ هیستری، درهم آمیختن خنده و گریه و بعد جیغ و فریاد تا اینکه کسی بیاید و به ضرب سیلی تو را به حالت اولیه برگرداند.

 کار دیگری هم می شود؟ تذکر دهی؟ چه تذکری که تا به حال داده نشده باشد. افشا کنی؟ صدایش بر سر هر کوی و برزن است. آگاهی بخشی کنی؟ ای امان از این چاه ویل جهل که هر چه در آن بریزی، گودتر می شود. وقتی فرزند انقلاب و فرزند نظام و فرزند اصلاحات را می بینی که ردیف در کنار هم به جرمی مشترک نشسته اند، سر در گریبان باشند یا نحیف و تکیده یا مضطرب و پریشان یا دست آخر توبه کار، به جز گریستن چه می توانی بکنی؟ وقتی می بینی که هابرماس و ماکس وبر و... با اغتشاشگران پیر و جوان هم پرونده می شوند و الساعه است که به جرم اغتشاش از صحنه دانشگاه ها پاک شوند و به همراه آنها مدرسان، جز خندیدن چه می توانی بکنی؟ وقتی می شنوی که مجرم ردیف اول علوم انسانی و جامعه شناسی است و این اومانیست های مشکوکی که دور از چشم نیروهای امنیتی نرم خزیده‌اند زیر پوست شهر و جامعه و مسوولان ما را 30 سال پس از انقلاب فرهنگی سورپریز کرده‌اند یا اینکه از رادیو می شنوی که دارد از دانشجویان خنگ شهرستانی از همه جا رانده شده و عقده‌یی نسبت به علوم دقیقه صحبت می کند که به همه این دلایل آسیب پذیرند و از سر عقده می ریزند تو خیابان جز قهقهه زدن چه باید کرد؟ وقتی می شنوی و همه مسوولان نظام بر سر آن وفاق دارند که در بازداشتگاه ها جرم های بسیاری اتفاق افتاده و باید خاطیان به سزای اعمال شان برسند و در همین حال همه کسانی که از این جرائم پرده برداشتند نیز باید مجازات شوند دیگر به جز هیستری هیچ راهی نمی ماند.

خنده و گریه را درهم بیامیز و آنقدر جیغ بکش تا یکی سر رسد و تو را برگرداند به حالت اولیه. حالت اولیه؟ حالت اولیه چیست؟ حالت اولیه بدل شدن به موجودی است که زمانی دارد برای گریستن، زمانی برای خندیدن، جدا جدا می خندد و جدا جدا می گرید، موقعیت ها را درهم نمی ریزد و این نامش می شود زندگی. یک سیلی کافی است. یک سیلی ضروری است اگر نه محکوم می شوی به جنون و همه جا در کوی و برزن همگی به یکدیگر نشانت می دهند، آدمی که همین جور سرگردان با خودش می خندد و با خودش می گرید و جیغ می زند و... اما اگر آن سیلی را کسی نبود که بزند، خودت بزن تا هوشیاری. مبادا قاطی کنی.

اگر دیوانه شدی هیچ کس به کمکت نخواهد آمد. این را از روی تجربه می گویم. خودت، خودت را درمان کن. رنج هایت را به رو نیاور. مبادا، مبادا خوف کنی. مبادا بگذاری غم بیاید و همه طاق های زندگی ات را بگیرد. نگذار بشود هم خانه تو و همزاد تو و... مبادا بشوی مثل ما قدیمی ترها؛ سوگوار همیشگی مرده هایی بی کفن و دفن. مرده ها نمی گذارند زنده ها زندگی کنند. هر نسلی، هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و سوگ‌های خودش را. مرده هایی بی کفن و دفن که در میان ما می چرخند و از ما می خواهند فراموش شان نکنیم. مرده های جنگ در برابر مرده های شهر. مرده های... حالا معلوم می شود چطور نوستالژی دست از سر این ملت بر نمی دارد. نه. چطور است که این ملت همیشه سوگوار موفق نمی‌شود دست از سر مرده هایش بردارد. دست از سر خاطراتش. هیچ وقت فرصت پیدا نمی‌کند مرده هایش را به خاک بسپارد. تا می آید سوگ را به کناری بگذارد، کینه ها را فراموش کند، باز مرده هایی جدید و کینه هایی تازه. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و تا می آید فراموش کند و راه جدیدی را پی گیرد باز زخمی جدید و خونی که مابین قرار می گیرد. نه می تواند ببخشد نه می تواند فراموش کند. تو اما به مرده هایت اگر می خواهی وفادار باشی به آیین آنها که پر از ترانه و ترنم و غزل بود وفادار باش. بر سر مزارشان اگر می روی ترانه و ترنم و غزل را از یاد مبر. بزرگ ترها اشتباه شان را تکرار کردند.

جامعه‌یی را که می رفت فراموش کند یا به رو نیاورد از نیمه راه برگرداندند. تو را نیز سوگوار کردند. همین تویی را که تازه داشت یاد می گرفت زندان ها را موزه کند و یک روز در هفته را به توریسم در زندان ها اختصاص دهد. تو اشتباه نکن وگرنه باز جدال اشباح نخواهد گذاشت زندگی ادامه یابد و امکان معاشرت را از ما خواهند گرفت. هر طیف و طایفه یی مرده های خودش را دارد و خواهان احقاق حقوق آنها خواهد شد.

جامعه‌یی با ایمان های موازی و رنج های موازی و در نتیجه خواهان انتقام. دوباره چقدر زمان لازم خواهد بود تا فراموشی بیاید. اما یادت نرود، زندگی مگر نه اینکه ادامه دارد. چند لحظه یی زندگی متوقف شد؟ دستور ایست دادی؟ زندگی را ایستاندی... زندگی را باید هر از چندی ایستاند تا از چگونگی اش پرسیده شود، از آدم ها و نسبت ها. اما مبادا این ایست ناگهانی عادت ثانوی ات شود. حتی اگر لازم باشد ادا درآوری. ادا درآور تا نشان دهی که زندگی ادامه دارد، کافی است به رو نیاوری. خودت را بزن به نشنیدن. برو جلسات نقد و بررسی ادبیات. جلسات شهر کتاب درباره این یا آن فیلسوف... از سر کوچه فیلم هایی که هرگز ندیدی بگیر و نگاه کن. نشد سری بزن به کانال های تلویزیون ویژه ماه مبارک رمضان. ببین چه زیبا در ستایش قدس و رحمت می گویند. گوش کن، حال کن... برو افطاری. هر کی دعوتت کرد برو. دعوتت هم که نکردند از سر کوچه اش رشته داغ با سیر بخر و بخور. زولبیا بامیه. مطمئن باش حالت بهتر می شود.

اصلاً بشین پای بحث های فلسفی در صدا و سیما اگر اهل فلسفه یی یا کلاس های مولوی شناسی اگر با ادبیات عرفانی حال می کنی یا نقد فیلم شبکه چهار... اصلاً دو قدم مانده به صبح را گوش کن. همه اش خوبه. فقط کافی است 30/8 را نبینی. هر وقت زمان خبر شد کانال را عوض کن. خبر را رها کن، نظر را بچسب. کمی صبر کنی باز تلویزیون جلسات بحث و نقد اندیشه های همین متفکرانی که پیگرد قضایی می شوند را در شهر کتاب پخش خواهد کرد. نگران نباش. بعدتر ها یادشان خواهد افتاد که هابرماس، منتقد لیبرال دموکراسی است و با لائیسیته مدل فرانسوی مشکل دارد. با عقلانیت ابزاری هم همین طور و بعید نیست سری از سرها درآورد. بعدترها باز یادشان خواهد آمد که می شود به هر ترتیبی شده به کمک ماکس وبر زیر آب مارکس را زد. یادشان خواهد آمد که مارکس و هابرماس و بسیاری چون او را می شود برای از خانه راندن لیبرال ها وارد میدان ساخت. آن موقع تو دیگر لازم نیست از اینکه دانشجوی علوم انسانی هستی خجالت بکشی، آن موقع هیچ کس به تو به عنوان عنصری مشکوک و عقده یی و عقب مانده ذهنی نگاه نخواهد کرد، تو را مجرم نخواهد خواند فقط به این دلیل که کتاب هایی را خوانده یی که وزارت ارشاد مجوزش را صادر کرده... تا آن موقع بزرگ تر شده یی، بالغ تر شده اند، پیرتر شده ایم... تا آن موقع فقط مراقب باش روانی نشوی. بگذار زمان بگذرد. ای کاش زمان بگذرد. آیا زمان، زمان ما می گذرد؟

تاریخ انتشار: ٧ شهريور ١٣٨٨
ساعت: ١١:٤٨
کد خبر: ٢٩٩٤
نظرات کاربران
حمیده: سلام،حرفهایت از جنس حرفهای همان پدریست که اگر بود نمیدانم برای تسکین دردهایش سر در کدام چاه فرو میبرد و از این به ظاهر مسلمانها با چه تعبیری یاد میکرد ؟!!!
abolfazl: از رنجی که میبریم واقعا زمان ما چه تلخ است زمانه ای که شاید برای فرزندان ما شیرین باشد
: به راستی که روح شریعتی در وجود شماست . راست می گویی خوب شد این اتفاقات افتاد تا متوجه شویم مشکل اصلی تفکرات مارکس وبر است صد افسوس از این دادگاههای نمایشی .
میثم: خانم سوسن شریعتی فکر می کردند با خواندن این مطلب حال بهتری پیدا کنیم ولی با این نامه هم گریستیم، همانطور که با خواندن نامه های دختران برای پدران در بندشان و یا نامه دوستان تازه آزاد شده برای دوستان در بند... شاید این آقای احمدی نژاد حرفی بزند و ما برای لحظاتی بخندیم. برای خندیدن شما خواندن قسمتی از سخرانی های دیروز ایشان بد نیست: "من مى‌خواهم اعلام کنم این کارها که در کوى دانشگاه و برخى بازداشتگاه‌ها و امثال آن انجام شد بدانید که اینها هم اجزاى سناریوى دشمن بود. اینها توسط وابستگان به جریان برانداز انجام شد. ما امروز اسناد و شواهد و دلایل روشنى داریم"
: اگر بگريم گويند كه عاشق است اگر بخندم گويند كه ديوانه است پس مي گريم و مي خندم كه بگويند يك عاشق ديوانه است الحاج ارنستو
میثم: خانم سوسن شریعتی فکر می کردند با خواندن این مطلب حال بهتری پیدا کنیم ولی با این نامه هم گریستیم، همانطور که با خواندن نامه های دختران برای پدران در بندشان و یا نامه دوستان تازه آزاد شده برای دوستان در بند... شاید این آقای احمدی نژاد حرفی بزند و ما برای لحظاتی بخندیم. برای خندیدن شما خواندن قسمتی از سخرانی های دیروز ایشان بد نیست: "من مى‌خواهم اعلام کنم این کارها که در کوى دانشگاه و برخى بازداشتگاه‌ها و امثال آن انجام شد بدانید که اینها هم اجزاى سناریوى دشمن بود. اینها توسط وابستگان به جریان برانداز انجام شد. ما امروز اسناد و شواهد و دلایل روشنى داریم"
وحید: در خیابان و کوچه و خانواده ، همه جا انسان هایی هستند که در صورت و عمق چشم هاشون میشه رنج و ناراحتی رو دید. تشبیه ما به دیوانگان بسیار دقیق و درست است. چون نه میتوانیم حس درونیمان را بر زبان آوریم و نه میتوانیم زولبیا بخوریم و بخندیم. پس بهت زده ایم از این همه شگفتی. قرن حاضر برای ما نه قرن معجزه که قرن شگفتی ها بوده و هست. پس این شگفتی را ما به اتمام میرسانیم و با انتخاب راه درست و امید داشتن به آینده پیش می رویم به سوی زندگی.
باران: عجب صبری خدا دارد... :(
هادی: سلام و درود بی پایان بر تو و روح پدر بزرگوارت، آری اینچنین بود خواهر که گفتی ولی آیا میشود از بین این تلاطم و طوفان رهی به هیچستان زد و گفت بی خیالی سپر هر درد است، نه من نمیتوانم بگویم، چون میدانم و میبینم که بزرگترین مشکل ما از بی خیالی و بی خبری این مردمیست که به قول خودت سوگوار همیشگی مرده هاشان هستند، و اگر یک بار حتی یک بار سری به کویر پدرت بزنند شاید جای بی درد بودنشان درد بگیرد، یا نه در پای کاغذی یک 1 بگذارند و جلوش بی نهایت صفر شاید اینگونه بفهمند که نه میشود حساب کرد و نه میشود بی حساب گذاشت و آنجاست که من دیگر قاطی میکنم و جنونی که از آن تعریف کردی به من سر خواهد زد و نمیتوانم آرام بنشینم و در دو قدم مانده به صبح عقل خود را مسخ کنم و بیهوده به شهر کتابی بروم که همش پر از کتابهای فیلتر شده ی وزارت ارشاد باشد، پس سهم عقل خود را از کجا دریافت کنم، یا در این دیار باید بی عقل بود تا بی درد بود. ولی این درد من است که تاب بی درد بودن را ندارم و مشکل من به عنوان یک جوان 21 ساله ی ساکن ایران اینجاست که میبینی پس بر من خرده مگیر...!
: خیلی زیبا و دردآور بود.منم مواققم تاریخ تکرار می شود ولی چه رنج آور.
نام:
پست الکترونیک:
نظر/پیام: